دختری با طعم لیمو ناد
...اگر به شما در احد زخمی برسد، آن گروه را نیز زخمی همانند آن در بدر رسیده. و ما این روزهای شکست و پیروزی را در میان مردم میگردانیم تا خدا مومنان واقعی را معلوم گرداند سوره مبارکه آل عمران: آیه 140 چقدر بطن این آیه میتونه دل آدم رو توی زندگی روزمره آروم کنه...اینکه باور کنیم یه قوانینی توی این طبیعت هست که با کم و زیاد ما، کم و زیاد نمیشه. گاهی باید خودت رو بگیری و محکم تکون بدی و از خودت بپرسی: ببین یارو! دغدغههات چین؟ بعد اگه دیدی مدل تلویزیون و آهنگ جدید فلانی و قسمت بعدی سریال فلان و همراهیهای الکی با حرفها و تفسیرهای الکی بعضیها و مدل موبایلت و فلان رستوران و کافیشاپ متفاوت ازت ریخت بیرون... یقهاش رو صاف کنی و با غم.....به خودت بگی...: چقدر بنجل شدهای داداش! این خیلی شایعه که اگه بگی چقدر زود گذشت، بهت میگن معلومه خوش گذشته. فرض بر اینه که وقتی آدم توی درد و رنجه، زمان خیلی کند میگذره و گاهی یه ساعت یا یه روز یه عمر برا آدم به نظر میآد. شاید این نتیجهگیری سیاه و سفید رو نشه همیشه تعمیم داد اما به هرحال اغلب روزها و لحظات سخت، زود نمیگذرن و لحظات لذت و خوشی هم طولانی به نظر نمیرسن. به نظر من اما توی این زندگی روزمره ماها، فارغ از خوشی یا غم، تمرکز نداشتن و پرت بودن حواس و ذهن و تفکر ماها خیلی توی این گذر سریع زمان موثره. چون اغلب برنامه زندگی رو خواب+ کار+ غذا پر کرده، لذا همین روزمرگی هم به بیتوجهی ما به روزهای زندگی دامن زده. همین اینترنت کلی توی حواسپرتی و نیمخورده خواندن و فکر کردن ما موثره و بعد نمیفهمیم واقعا چرا اینقدر زود به زود هفتهها میگذرن و برامون خیلی پیش میآد که میگیم وای: پارسال اینکار رو کردم!! به نظرم میآد دو سه ماه پیش بود! اگه ته هفته نشستیم توی خونه و جمع زدیم دیدیم توی کل هفته کارهایی که کردیم و پایدار و مفید بودهاند، خیلی کم بوده، اما هر شب از خستگی نمیفهمیدیم حتی چطور خوابیدهایم، باید بدونیم یهجای کار درست چفت نشده. یه چیزی داره ما رو خسته میکنه که چند سال بعد وقتی بهش فکر میکنیم چهارتا نقطه عطف درست و حسابی هم نداره. اگه اینطور باشه باید از همین حالا فکری براش کرد اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد. روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد. نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد. کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خواهم. در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد. بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد. سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين. اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ وينستون چرچيل دوستون دارم میخواستم در را ببندم، خودش را نمیدیدم چون پشت پیچ راهرو ناپدید شده بود اما صدایش را که بتدریج ضعیف و ضعیفتر میشد هنوز میشنیدم: - یادت نره به گلدونا آب بدی، هفتهای یه
بار، شمبهها، سه هفته نیستم خشکشون نکنی... هربار غذا خوردی ظرفاتو بشور
نذار جمع بشه تو سینک، نیمرو درست میکنی در مایتابه رو بذار روغن نپره
بیرون، اگه پرید با اون اسپری که کنار اجاقه لکهها رو پاک کن وگرنه میمونه
به این راحتی پاک نمیشه... کف آشپزخونه رو هرشب قبل از خواب "تی" بکش،
گذاشتمش گوشهی کمد تو راهرو... کف حموم رو گند نزنی! موهاتو از روش جمع
کن! کاسهی توالت رو هربار اسپری بزن و با دستمال تمیز کن، دستمالاش
اونجاست زیر دستشویی... هفتهای یه بار اتاقا رو جارو بزن من روزی یه بار
جارو میزدم... آشغالا رو بنداز تو شوت زباله، کاغذ و قوطی نوشابه میره تو
سطل ریسایکل که تو زیرزمینه... هر روز به صندوق پست سر بزن ببین قبض نیومده
باشه... مواظب خرج کردنت باش... گاهی احوال طاها رو بپرس، بهش زنگ بزن...
مواظب باش نیما صبحا خواب نمونه، به موقع بیدار بشه بره سر کار... خدافظ...
خدافظ... وقتی آخرین کلمات در هوا حل شدند در آپارتمان را بستم... آن شب که نه اما بیست و چهار ساعت بعد ظرفها
و ماهیتابهها را شستم و با اسپری مخصوص اجاق را تمیز کردم و کیسههای
آشغال را از توی چند سطل درآوردم و سرشان را محکم گره زدم و گذاشتم دم در
تا بعداً توی شوت زباله بیندازم. باید فکری برای شام میکردم. چندتا لنگ
مرغ توی قابلمه انداختم و یک پیاز روی آن خورد کردم و با کمی آبلیمو و نمک و
هویج و سیبزمینی و یک عدد سیر گذاشتم روی حرارت ملایم اجاق تا کم کم بپزد
بعد اصلاح کردم و دوش گرفتم و طبق دستور وان و کاسهی توالت را تمیز
کردم... سرم که به طراحی گرم شد متوجه گذشت زمان نشدم، وقتی سراغ قابلمه
رفتم که آب مرغها تمام شده بود و پیازها سوخته بود و پیاز سوخته مثل گدای
سمجی که لنگ رهگذران را میچسبد سفت لنگ مرغها را گرفته بود و نمیگذاشت
قابلمه را ترک کنند. هرجور بود کمی مرغ و پیاز سوخته از ته قابلمه تراشیدم و
خوردم و ظرفها را با پیازهایی که کنده نمیشد توی سینک ظرفشویی انداختم.
روی میز آشپزخانه پر شده بود از کیسههای پلاستیکی و پوست پیاز و سیبزمینی
و خوردههای نان و لکههای چای و آب... انگار نه انگار همین چند ساعت پیش
اینهمه وقت صرف تمیز کردن آشپزخانه کرده بودم... رفتم تا آبی به دست و
صورتم بزنم که حمام هم مثل قبل کثیف شد... به این نتیجه رسیدم که تمیز کردن خانه زحمتی
بیفایده است و تمامی ندارد، ظرفها حداکثر یک ساعت بعد از شستن دوباره
کثیف میشوند و اتاقها همیشه به جارو نیاز دارند و کیسهی زباله را دور
نینداخته کیسهی بعدی پر شده است و معلوم نیست از کجای آدمی که مویی بر سر
ندارد این همه مو کف حمام میریزد... تصمیم گرفتم هر سه روز یکبار وقتم را
به نظافت هدر بدهم و سه روز بعد که حوصلهی نظافت نداشتم این زمان را برای
سه روز دیگر تمدید کردم و... باین ترتیب بود که کثافت خانه را برداشت...
کاش همانطور که بشقاب یکبار مصرف ساختهاند کسی به فکر ساختن خانههای
یکبار مصرف میافتاد... *** بعضیها اعتقاد دارند که مخترع و کاشف تمام
چیزهای خوب دنیا ایرانیها بودهاند. میگویند بستنی را هخامنشیها اختراع
کردند بعد اسکندر فرمول آن را از کاخ داریوش سوم دزدید. میگویند پیتزا
همان نان و پنیری است که اجدادمان میخوردند و کاپوچینو برای اولین بار در
دربار شاه عباس دوم دم شد. میگویند رازی اولین کسی بود که از الکل برای
ضدعفونی کردن ناف نوزاد استفاده کرد و باین ترتیب بشریت سلامت نافاش را
مرهون ابتکار او است. میگویند نیاکان ما فقط بر اثر ابتلا به بیماریهایی
از قبیل حصبه و تب مالاریا و وبا و آبله و تراخم و کچلی میمردند اما
هیچوقت مبتلا به سرطان خون نمیشدند چون عادت به استفاده از واجبی داشتند و
واجبی همان دارویی است که فرنگیها با کمی تغییر- افزودن گوگرد و پتاسیم-
باسم داروی شیمی درمانی به ما میفروشند. میگویند اولین زین و رکاب اسب- و
دوچرخه- را ما ساختیم. میگویند گیتار اصالتاً سازی ایرانی است که اعراب
بعد از فتح ایران آن را با خود به اسپانیا بردند و چون مجبور شدند با عجله
خاک اسپانیا را ترک کنند آنجا جا گذاشتند. میگویند همبرگر در واقع تقلیدی
است از لقمهای نان سنگک بیات با گوشت کوبیدهی یک شب مانده. میگویند ما
مخترع شهرهای یکبار مصرف هستیم، درختها را قطع میکنیم و جایش ساختمان و
خیابان و موتورسیکلت میسازیم بعد که هوایی برای تنفس باقی نماند میرویم
شالیزارها و جنگلها و مزارع شهرهای دیگر را خراب میکنیم تا جایش ویلا و
جاده و موتورسیکلت بسازیم، آنجا هم که خراب شد میرویم یک شهر دیگر و بعد
یک شهر دیگر و آخرش هم مهاجرت میکنیم به کانادا... پ . ن: *امان از روزی که تا میتونیم به کسی بدی میکنیم ندیدش میگیریم خودمان را بالا وبعد در گره هایی زیاد گرفتار میشویم و ما میمانیم ...کسی که انقدر ازرده ایمش و نیستش و حتی نمیتوانیم پیدایش کنیم بعد از مدت ها آهنگ یه حرفایی از آکادمی موسیقی گوگوش به دلم نشست. البته فکر می کنم شنیده باشید اما من تازه و به صورت تصادفی پیداش کردم. متنش خیلی زیباست امید وارم شما هم خوشتون بیاد. یه حرفایی یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست پ . ن:فردا روز طبیعته. امیدوارم که به همه شما دوستان خوبم خوش بگذره فقط 1 نکته باقی می مونه و اون اینه که طبیعت منبع معجزه هاست... بیایید به پاکی و بکری اش خدشه وارد نکنیم. پر از شور و شوق و نشاط باشید.



یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی
"تـعطیــل است"
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !

من فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شايد کار ديگه اي داشته باشه منم همينطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم،
گفت آقا من بايد بابام ( بعد پيرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!
گفتم خب؟!
با يه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نيستيم کجاست توي اين شهر خراب شده از هر کي هم مي پرسيم اصلا به حرفمون گوش نميده! (اشک تو چشماش جمع شده بود)
بهش آدرس دادم و گفتم تو اين شهر خراب شده وقتي آدرس ميخواي بايد بي مقدمه بپرسي فلان جا کجاست. اگر سلام کني يا چيز ديگه بگي فکر ميکنن ميخواي ازشون پول بگيري!
بعد از اينکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شديم، چقدر بد شديم وچقدر زود قضاوت مي کنيم. خود من تا حالا به چند نفر همين جوري بي محلي کردم و راه خودمو رفتم، چون گفتم خوب معلومه ديگه پول ميخواد!
طفلي زن بيچاره خيلي دلم براش سوخت که فقط به خاطر اينکه فقير بود و ظاهرش فقرش رو نشون ميداد، دلش رو شکسته بوديم...
بعد گوش دنيا را با اين دروغ کر کرديم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگي هستيم و اينقدر اين دروغ را تکرار کرده ايم که خودمون والبته فقط خودمون باورمون شده ...


از اون حرفای تلخی که مث شعر فروغ زیباست
از اون حرفها که یک عمره به گوش ما شده ممنوع
از اون حرفهای بی پرده شبیه شعری از شاملو
از اون حرفها که میترسیم از اون حرفها که باید زد
از اون درد دلای خوب از اون حرفهای خیلی بد
نگفتی و نمیگم ها حقیقت های پنهونی
از اون حرفها که میدونم از اون حرفها که میدونی
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم
یه حرفهایی همیشه هست که از درد توی سینه ست
مثل رپ خونی شاهین پر از عشق پر از کینه ست
پر از نا گفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمیاره همه حرفامون و میگه
میگه میگه . . .
همیشه آخر حرفا پر از حرفای ناگفته ست
همیشه حال ما اینه همیشه دنیا آشفته ست
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم
رسیدن به آرامش، درک واقعیت زندگی دنیا، گرهزدن هرچه بیشتر زندگی با خدا، مهارت پیدا کردن در تعیین هدف و رسیدن به اون، برنامهریزیهای کوتاه و بلند مدت برای رشد و پیشرفت شغلی، مالی، خانوادگی، درسی و ...، اینا هم همه نیاز به تمرین دارن و تلاش، به اضافه یه عالمه شور و شوق و کمی هم چاشنی ذوق.
...
آدامس اوربیت یه تبلیغ داره میگه: بخور، بنوش، بجو (از مصدر جویدن). ما هم یه تبلیغ میذاریم برا خودمون:
هدف بذار، شروع کن، بهش که رسیدی کیف کن!، برو سراغ بعدی

فقط یک نکته ی فراموش شده ای وجود دارد. اساسن قدرت انتخابی در کار نیست. منظورم قسمت و تقدیر و جبر و اختیار نیست. منظورم قدرت است. منظورم اراده ای برای انتخاب است. مسئله این است که تو چه وقت و چه قدر اراده کنی. مسئله این نیست که چه طور اراده کنی. قبلن این معادله را برعکس می دیدم.
ماجرای پیچیده ای نیست. به عمل کار برآید...
پ.ن: کنکور تنها یک بهانه است برای اینکه بعدش خودت را از برق بکشی. نه هیچ ببینی نه هیچ بشنوی. تکه ای از نخوانده هایم برای 300 سال غارنشینی کافیست. از دیروز ولع گرفته ام. دقیقن همان سطور ابتدای متن تکرار می شوند.
پ.ن2: این روزها مکرر می شنوم که فضای وبلاگ صداقت ندارد و این فیس بوک است که همه در آن خودشان هستند. این حکم، متعجبم می کند. همین.


